زندگي مامان و بابازندگي مامان و بابا، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 26 روز سن داره
عشق مامان و باباعشق مامان و بابا، تا این لحظه: 20 سال و 3 ماه و 24 روز سن داره

ما هنوزم ني ني نداريم

جه خبر؟

سلام بر عشق مامان، بلاخره مامانی اومد!  پیش خودت فکر نکنی مامان تو را یادش رفته ها...، مامان هر لحظه به یاد توست و با تو جون می گیره! ولی خوب نمی دونم چرا وقتی میام نی نی وبلاگ! بیشتر دلم می گیره، از این که باید بازم صبر کنم! از اینکه نکنه بعد از این همه انتظار تو هم ناز کنی! خیلی استرس می گیرم و سریع صحنه را ترک می کنم.مامان جونی دو تا از دوستای مامانی تو همین نی نی وبلاگ نی نی دار شدن تو این چند وقته  و مامان مینا کلی خوشحاله از اینکه داره خاله می شه! یکیشون خاله بارانه! که با اینکه زیاد با هم دوست نیستیم، ولی احساس می کنم خواهرم باردار شده، اگه به تو سر نزنم روزی یه بار وبلاگش را باز می کنم، اول از همه یه صلوات واسش می فرس...
27 ارديبهشت 1393

ما سه تا!

سلام بر عشق خودم، نی نی نازم این روزها باز خیلی به تو فکر می کنم گلم، همه ی زندگیم تو شدی، بابایی هم این حس من را که می بینه دلش واسم می سوزه، دیشب رضایتشو اعلام کرد که انشالله از تیر دعوتنامه را واست بفرستیم مامانی، فقط قول بده زودی بیای تو دل مامانی ... یه کم استرس دارم، هی فکر می کنم نکنه زود باشه، نکنه من مامان خوبی نباشم،نکنه واقعا هنوز خودم بچم... ولی خوب فعلا قلبم بر عقلم غلبه کرده و بی نهایت انتظارت را می کشه...  مامانی من از بچگی فوتبال دوست داشتم و همیشه فوتبال نگاه می کردم، الانم با بابایی هر دومون با هم فوتبال می بینیم، پریشب فوتبال بود و ما مهمونی، اونجا هم نمی شد فوتبال را دید، بابایی یه چشمک زد که بریم خونه فوتبال ب...
23 فروردين 1393

سوغاتی های گل دخترم

خوب و اما خبر بعدی اینکه امسال عید مکه ای داشتیم، بابا غلامرضا و مامان جون و دایی ممد و مامان بزرگ مامانی 28 ام اسفند رفتند مکه! من و خاله محبوبه هم می تونستیم بریم ولی به خاطر همسرامون نرفتیم... روز 9 ام فروردین برگشتند، بماند که نبودنشون چه سخت بود و چقدر دلم واسشون تنگید...، ولی چیزی که خیلی واسم جالب بود این بود که مامان جون واسه تو هم سوغاتی گرفته بود عزیزم، نمی دونی چقدر ذوق کردم و چقدر سخت بود که جلوی این همه ذوق را بگیرم!!! زودی ازشون عکس گرفتم، که بعدا ببینمشون و واسشون بذوقم! این جوری شما خانومی اولین سوغاتی تون را گرفتیم و چه بسا اولین تکه های سیسمونیت! آخه بابایی نمی ذاره من واست الان چیزی بگیرم... همونطور که قبلا هم گفتم همه...
18 فروردين 1393

تنبلی های مامان مینا

سلام بر گلم!  وای که چه مامان تنبلی داری تو! یعنی کار های خودش را که نمی کنه هیچ! به تو هم یه سر نمی زنه :) مامان کلاساشو نمی ره! کار هاشو نمی کنه! وبلاگت را آپ نمی کنه! نظر ها را تایید نمی کنه! و یه عالمه کاره بد... خوب آخه اینم شد مامان؟؟ مامان باید زرنگ باشه بزار از اول بگم خانومی.. پست آخر تولد بابایی بود! خدا را شکر خوب برگزار شد فقط یه چنتا سوتی دادم که خدا را شکر خرابکاری نشد. شب تولد بابایی که کلی سوپرایزش کردم و بعد با هم رفتیم یه شام عشقولانه ای خوردیم... وبلاگتم بهش دادم گلی، بابایی که اصلا باورش نمی شد، از روزی که وبلاگت را خونده تازه فهمیده مامانی چقدر عاشقته! همون شب گفت اگه می دونستم اینقدر نی نی دوست داری یه ...
13 اسفند 1392